تبليغاتX
آواره - قضاوت با شما!

آواره

یاداشت های پراکنده

قضاوت با شما!

یادتان هست آغاجری بیچاره بخاطر گفتن یک جمله نزدیک بود سرش را از تن جدا کنند تازه تنها گفته بود: « مگه ما میمونیم که تقلید کنیم.» تصمیم داشتم به رییس جمهور منتخب امام زمان بگویم: «آقا در این بازی قدرت این همه با مقدسات مردم بازی نکن و پای امام زمان را به میان نکش و از خودت مایه بگذار.» هنوز این را نگفته می‌بینم طرف اینبار پای خدا را به میان کشیده و باری‌تعالی وزیر نفت را به حضرتش معرفی کرده است. حالا اگر این آواره اعتراض کند و  به این بچه آخوند بی‌عمامه بگوید: « مرتیکه تو که به آرزوت رسیده‌ای و رییس جمهور بلاد اسلامی دیگر چرا خدا و پیغمبر و امام زمان را به بازی می‌گیری.» فکر می‌کنید چه واکنشی نشان خواهند داد؟ آواره کافر و مفسد فی الارض خواهد شد و گوشتش را هم حلال خواهند کردند. یاد داستانی افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست:

پسر شانزده ساله‌ای قصد سفر به قم داشت برای زیارت. پدرش که نگران فرزندش بود و می‌ترسید خامی و جوانی پسر کار دستش بدهد به هنگام وداع به فرزند چنین گفت: « پسرم به قم که رسیدی باید چهارچشمی مواظب باشی، به کسی هرگز اعتماد نکن بویژه اگر ترا به خانه دعوت کرد گول مخور و شب را در مسجد یا بارگاه حضرت معصومه بگذران و...»

پسر که به قم رسید روز از نیمه گذشته بود. کثرت آدم‌ها و تنوع مغازه‌ها هوش از سرش ربود و گذشت زمان را متوجه نشد تا به خود آمد غروب شده بود. مغازه ها بسته شدند و تاریکی کم‌کم از راه رسید پسرک سخت نگران شده بود که صدای اذان را از گلدسته‌های مسجدی که در آن نزدیکی بود شنید. وارد  شد، وضو ساخت و به اقامه ایستاد. بعد از نماز آخوندی بر منبر رفت و به موعظه پرداخت. موضوع سخنش عمل شنیع لواط بود و از مذمومی و پلیدی ان بسیار بگفت و موعظه‌اش را با این جمله به پایان برد که: « هر مسلمانی لواط کند در لحظه آن عمل شنیع عرش خداوند به لرزه در می آید.»

پسر تصمیم گرفت شب را در آن مسجد بخوابد و منتظر ماند تا نمازگزاران مسجد را ترک گفتند، پس گوشه‌ای دراز کشید. آخوند که از روی منبر پسرک را دیده بود به او نزدیک شد و حال و روزگارش را پرسید و چون دانست  غریب و بی پناه است او را به خانه‌اش دعوت کرد تا شب را آنجا بگذراند. پسر ناگهان به یاد نصایح پدر افتاد که او را از رفتن به خانه دیگران منع کرده بود ولی وقتی پیشنهاد آخوند را شنید ترسی به دل راه نداد که در مجلس وعظ شنیده بود که او چقدر از مضرات عمل لواط سخن رانده بود. پس همراه وی به منزلش رفت و شام مختصری همراه عیال و اولاد ایشان صرف کرد. وقت خواب، عیال خانه جایش را در ایوان انداخت. پسر به آسمان پر ستاره قم نگاه کرد تا چشمانش گرم خواب شد. ناگهان احساس کرد کسی زیر لحافش خزید و بدون مقدمه شلوارش را دستی پایین کشید. آخوند بود. پسرک شروع کرد به التماس و در حالی که گریه می کرد گفت: حاج آقا مگر خودتان همین امشب نگفتید: « عرش خدا به لرزه در می آید.»

آخوند هن هن کنان گفت: « پسرم راحت باش من چنان کنم که لحاف روی‌ات هم نلرزد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:24  توسط حمید ریاضی  |