تبليغاتX
آواره

آواره

یاداشت های پراکنده

جان ناصر زرافشان در خطر است!

ناصر زرافشان فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین

  مردم آزاده‌ی ایران
  سازمان‌های مدافع حقوق بشر!
  ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می‌گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 18:46  توسط حمید ریاضی  | 

درختی بپرور که بار آورد

پنجسال پیش در آخرین روزهای سال میلادی میلیونها نفر در انتظار فرارسیدن سال 2000 ثانیه شماری میکردند. داریوشِ خواننده سیسال پیش به استقبال سال 2000 رفته بود. اروپا، آمریکا، افریقا ، استرالیا و آسیا پولهای هنگفتی را صرف مبارک باد فرارسیدن قرن جدید کرده بودند. پیشگویان و رمالان و گاه شاعران و روزنامه نگاران در اوصاف قرن جدید بسیار گفتند و نوشتند. برخی سال سیاه وصفش کردند و برخی سفید.  اما همه منتظر فرارسیدنش بودند و عاقبت رسید.  چه بخواهیم و چه نه، از قرنی به قرن دیگر وارد شدن برای بشریت با اهمیت است و همچنین توقع و انتظار عمومی و رویای همگانی برای ورود به قرن جدید بر پیشرفت بود و نه پسرفت. البته واقعیت تاریخ نیز همین است که در عرصه عدالت اجتماعی، دموکراسی، حقوق بشر، تکنولوژی و ... قرن بیستم در مجموع پر بارتر از قرنهای دیگر بوده است. تنها در 10 سال پایانی این قرن تحولات شگفتانگیزی در کلیه کشورهای ستمدیده کمونیستی به نفع دمکراسیصورت گرفت. اما در همسایگی ما دیکتاتوری بنام «صدام حسین» در آغاز قرن جدید هم یک تنه جولان داد و در مقابل فشار داخلی و بین المللی که میگفتند: «مشدی رئیس جمهور برای مدت معینی رئیس جمهور است و نه تا ابد.» آمد و  دست به انتخابات فرمایشی زد و  99٪ کل آرا را بدست آورد و تنها کاندید هم خودش بود رقیبی نداشت. حکایت مصر و سوریه را هم که همه میدانیم. و اما خود ما هم بیست و شش سال است که حکومت پادشاهی را به جمهوری تبدیل کردیم و اکنون هم نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری فرارسیده است. بسیاری از دوستان و آشنایان از این آوارهی حقیر میپرسند: «نظرت راجع به انتخابات چیست؟» از جمله همین همسایه دست چپی وبلاگ بیلی و من. در ابتدا به شوخی جواب میدادم کدام انتخابات؟ یا پاسخ میدادم اینها که خودشان انتخاب کرده اند! نفرمایید انتخابات بفرمایید انتصابات و  از این دست. اما وقتی که وبلاگم را باز کردم  چشمم افتاد به تبلیغ انتخاباتی رفسنجانی  که بلاگفا بی اجازه آن بالا چپانده بود، تنم لرزید. اگر یاداشتهای آواره را خوانده باشید، ارادت اینجانب را به آنجناب میدانید . این آواره در نگاه به پرونده ربع قرن این جمهوری  ماندهاست که چگونه پیرمردی را با همسرش به فرمان رئیس جمهور به ضرب چاقو  تکه تکه می کنند و دانشجویان کشور را از پنجره خوابگاه به خیابان پرتاب میکنند. من شرمم میآید که هموطنانی چنان قصی القلب دارم که شهروندان خود را با شکنجههای وحشیانه بقتل میرسانند و تاییدیه حکومتی را هم در دست دارند. آیا به آنچه که میگوییم ، آگاهیم؟ آیا حقیقتا این بازی شورای نگهبان و تایید کاندیدا و ... انتصاب چند نفر را انتخابات میدانیم؟ آیا فراموش کردهایم که رئیس جمهور  خاتمی اعلام کرد که حتی از اختیارات حقوقی یک شهروند هم برخوردار نیست؟ برادر، دوست، رفیق، هموطن کدام انتخابات ؟ من باور کردهام که در قرن بیست و یکم زندگی میکنم نه در قرون وسطی، بیش از نیم قرن از اعلامیه جهانی حقوق بشر میگذرد. انتخاب آزاد از ابتدایی ترین حقوق یک ملت است. بنابراین از آندسته از هموطنان عزیزی که به حقوق بشر معتقدند میپرسم: «آیا حق انتخاب کردن و شدن را در این جمهوری دارید؟»  اگر چنین نیست، آیا شرکت در این مضحکه انتخاباتی مخالفت آشکار با این باور نیست، پس درختی بپرور که بار آورد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 0:13  توسط حمید ریاضی  | 

وبگردی

۱) گفتگوی بیلی و من این‌بار با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ خورشیدخانوم. یک گفتگوی خیلی صمیمی و خودمانی.

۲) عباس معروفی در وبلاگش حضور خلوت انس از کاندیداها می‌گوید: «وقتی در ايران بودم گاهی جمعه‌ها می‌رفتم بالای تپه‌ی گيشا، آنجا يک بيمارستان (ببخشيد، تيمارستان) ويژه هست که فقط امام زمان‌ها را بستری می‌کند. سال 74 حدود چهارصد امام زمان آنجا بستری بودند؛ موجی، آخوند، يک پا از دست داده، خواب‌نماشده، کتک‌خورده، قاط‌زده، جاه‌طلب، و انواع و اقسام. يکی بود که می‌گفت زنش بهش خيانت کرده، مثل زن لوط پيغمبر. از آن بالا به سر شهر انگشت می‌کشيد و می‌گفت: «من اينجا را زير و زبر می‌کنم.»

۳) وقتی‌که دریانوردی برای شهرش بوشهر گریه می‌کند «ولی اينک، شب از نيمه گذشته، در ساحل امن، درکنار زن وفرزندان ونوه ها، نشسته درپشت ميزکامپيوتر،در تنهايی خودم، برای ايرانم وبرای بوشهرم اشک ميريزم، برای زادگاهم، برای شهر ايام کودکيم، شهرايام نوجوانی ام که ۴۴ سال پيش دست سر نوشت مرا از او جدا کرد، اينک از فرسنگ ها فاصله به خاطر رگبارهاي زمستاني اش، به ياد بلم های ماهيگيری اش ودر روياي بوی خاص درياي زيبايش و بوي علف هاي دريايي اش اشک از چشمان پيرم جاری است...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 18:16  توسط حمید ریاضی  |