مدیران شایسته!
سالها پیش همکاری داشتم کوتاه قد و ریزه میزه که اسمش رستم بود. هر وقت او را صدا میزدم، همواره به بیمسما بودن نامش میخندیدم و همیشه به یادم بود تا بالاخره روزی تصمیم گرفتم راجع به بیمسما بودن بسیاری از نامهای دیگر که هیچ تناسبی با شخصیت و ظاهر افراد ندارد چیزی بنویسم. یادم آمد که در دوران دبستان همکلاسی خنگی داشتیم با نام فامیل "دانشمند". "قویدل" را داشتیم که از همه ترسوتر بود و "زمانی" که وقت نشناس بود و "صادقی" که ناصادقتر از او یافت نمیشد. همینطور که ایام را مرور میکردم خاطره نامهای بیمسما و شکل و شمایل آدمهاش چون مرادی، روحانی، خرمی، باخدا، شرفی، شجاعی، صداقت، حقیقت و... مثل فیلم در ذهنم تصویر شد. سپس یادم آمد که ابوالقاسم حالت در یکی از کتابهایش نوشتهای در این مورد دارد. بعد از سه هفته جستجو آن را پیدا کردم "بر عکس نهند نام زنگی کافور" ( مجموعه آثار طنز ابولقاسم حالت/ جلد اول/ انتشارات گوتنبرگ/ چاپ اول 1376)
آن را دوباره خواندم. ایشان با قلم شیوایش به این موضوع پرداخته و راجع به مرحوم آقای "سمیعی" که کر و آقای "بینش" که کور بوده شعری را از ظریفی نقل می کند:
آقای سمیعی است کر و بینش کور بر عکس نهند نام زنگی کافور
البته همیشه بیمسما بودن از جهت منفی آن نیست مثلا "زار محمد تنگستانی" را بیاد بیاورید وقتی او به دادخواهی برخاست و مصمم شد تا حقش را بگیرد، بخاطر شهامت و رشادتش مردم همصدا شدند و گفتند " نگو زار ممد بگو شیر ممد"
ای کاش فقط نامها بود که بیمسما بودند و مایه شوخی و خنده میشد، اما آقای "رحمتالله اسکندری" پیش از انقلاب 57 راننده اداره کار و امور اجتماعی بود و کمتر از شش کلاس سواد داشت. بعد از انقلاب باور میکنید رئیس اداره کار شد. نه فکر کنید که آقای اسکندری با پنج سر عائله بعد از انقلاب همت کرده و مشغول تحصیل شده و مدرکی گرفته باشد خیر! ایشان ره صدساله را واقعا یکشبه طی کرد. میپرسید چهگونه؟ با مسلماننمایی، پاچه خواری، تقلب، تزویر، دورویی و با زیر پا گذاشتن تمام پرنسیبهای انسانی به این مقام رسید. خوب بیاد دارم در سالروز کودتای 28 مرداد سه چهار سال پیش از انقلاب به همت و یاری و همکاری چند نو جوان هم سن و سال خودم اعلامیه ای راجع به سازمان سیا و نقشش درآن کودتا نوشته بودیم و در سطح شهر پخش کردیم. چند تا از این اعلامیه ها را هم بر سر در اداره کار آن موقع که همین جناب اسکندری رانندهی رییس آن بود چسباندیم. این جور کارها معمولا در شب صورت میگرفت و صبح روز بعد برای چک کردن سری به آنجاهایی که اعلامیه را چسبانده بودیم میزدیم.اتفاقا صبح زود آقای اسکندری را دیدم که با فحش و ناسزا مشغول کندن اعلامیههای سخت چسبیده به دیوار بود( او جزو شاه پرستان بود). این را گفتم که گمان نکنید آقای اسکندری انقلابی بود و بعد از انقلاب پاداش انقلابیگریش را گرفت و به جای راننده رییس، خود رییس شد. درد این است ببینید چه کسان نالایقی بر ما حکومت میکنند و چگونه صاحب منصب شده اند. بیگمان اسکندریها در حکومت آخوندها کم نیستند و هر کدام از ما چندتای آنها را میشناسیم.!!!
بخش دوم گفتگوی بیلی و من رضا شکراللهی نویسندهی وبلاگ «خوابگرد»

