سیخونک می گوید وقت آن را ندارد که بطور جدی وبلاگش را مدیریت کند. او گاهی مطالبش را برای من میفرستد و من هم زحمت تایپش را میکشم. نوشته زیر را در حدود دوماه پیش برایم فرستاد که اکنون میخوانید.
می گویم اگر هنرمندی واقعن هنرمند باشددر هر شرایطی هم که قرار بگیرد باز گوهر خودش را نشان می دهد. داشتم کتاب " از خوشی ها و حسرت ها" را می خواندم که گلچینی از مقاله های آیدین آغداشلو است. آنجا که از بهمن محصص صحبت میکند بسیار جالب است. بهمن محصص همان کسی که مجسمه ی " پان نی زن" را که جلوی تئاتر شهر در تهران است ساخته و کمتر کسی است که اهل کتاب باشد و طرحهای او را ندیده باشد.
و اما آیدین آغداشلو در باره او و یکی از کارهایش می گوید:
" مجسمه گروهی شاه سابق و خانواده اش را که سفارش گرفت چنان مجموعه هولناکی از کار درآمد که نقاشی شارل چهارم و خانواده سلطنتی او _ کار فرانسیسکو گویا _ در قیاس با آن اثر بسیار ملایم بود. نمونه ای شد از گروتسک محض. هر چه به اشاره و به زبان خوش، و بعدها رسما، سعی کردند حالیش کنند که این مجموعه قابل عرضه نیست به خرجش نرفت . معتقد بود این یک اثر هنری کامل است و اگر کسی خوشش نیاید، پس لابد عقل و تشخیص درستی ندارد. ناچار مجموعه رفت ته انبار یکی از کاخ ها، لای پوشال های جعبه چوبی عظیمی، و همانجا ماند و هنوز هم مانده است."
" فرانسیسکو گویا" نقاش اسپانیایی است که در قرن هیجده میزیست و بسیاری از ایرانیها نقاشی او را روی جلد کتاب "خرمگس" که در زمان شاه ممنوع بود، بیاد دارند.
کتاب از خوشی ها و حسرت ها از انتشارات فرهنگ معاصر است که در سال 1371 به چاپ رسیده است.
گفتگوی بیلی ومن با فرناز سیفی نویسنده ی وبلاگ "امشاسپندان"
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 18:54  توسط حمید ریاضی
|
نویسنده وبلاگ بیلی ومن، دوست هنرمندم آقای اسدالله علیمحمدی مدتی است ما را از نوشته های شیرین و شیوای خود محروم کرده است، و مصاحبه هایی را با وبلاگ نویسان ترتیب میدهد که البته بسیار گیرا و آموزنده است و به حق ابتکاری جالب. امیدوارم که ایشان ضمن ادامهء کار مصاحبه ها، ما را از نوشته های خود بی نصیب نگذارند.
اولین گفتگو با عبدالقادر بلوچ دومین گفتگو با ف.م. سخن سومین نقطه ته خط و جدیدترین گفتگو امروز با نویسنده وبلاگ پیام ایرانیان صورت گرفته است. بعدی کیست؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 18:23  توسط حمید ریاضی
|
مار از پونه بدش میاد، اما پونه در خانه اش سبز میشه. ترا بخدا فکرش را بکن آدم از دست رفسنجانی آواره بشود و هزاران کیلومتر آنطرف تر برای خودش یک لانه خلوت درست کند و فکر کند که حالا دیگر از شر دیدن آن قیافه در تلویزیون، در سر در اداره و بالای سر رئیس و روی در و دیوار خیابان و ...
از بخت بد من، مدتی است عبدالوحید پیترسن، رفسنجانی دانمارک تو تلویزیون ما جا خوش کرده و هروقت خسته و کوفته از سر کار به خانه می آیم و می خواهم مثلا از دنیا با خبر بشوم و اخباری گوش بدهم تا دکمه ریموت را می زنم ، عبدالوحید کوسه، در حال روضه خوانی است. ما چند تا ایرانی که اینجا همدیگر را می شناسیم، مدتهاست که نام او را رفسنجانی دانمارک گذاشته ایم. این دو در عین داشتن تفاوتهای زیاد، شباهتهایی هم دارند که این نام گذاری را بامسمی میکند.
عبدالوحید، قدرت و ثروت ندارد و دستوراتش اجراء نمی شود. اما دلش میخواهد که مثل رفسنجانی توی کاخ های شاه سابق رو صندلی راحتی لم بدهد و بادی تو غب غبش بیندازد و با وزیر و وکیل کشورهای دیگر ملاقات کند. عبدالوحید پیترسن هم مثل رفسنجانی کوسه است. اما هنوز به اندازه او چاق و چله نشده است. اون یکی رئیس مجمع من درآوردی تشخیص مصلحت نظام است و این یکی سخنگوی مسلمانهای دانمارک. عبدالوحید ما در ابتدای فراگیری فنون فتیله کشی و لنگ کردن و استفاده از قانون بنفع خودش است. رفسنجانی استاد بازی سیاست است. رفسنجانی سعی میکند خودش را میانه نشان بدهد، نه اصلاح طلب باشد و نه انحصارگر تا بوقتش هم این باشد و هم آن. عبدالوحید پیترسن هم چنین است. حالا وقتش رسیده که بپرسم آیا فقط ما در دانمارک یک رفسنجانی داریم یا شماهائیکه در گوشه و کنار دنیا پراکنده شده اید و از پونه خوشتان نمی آید، هم پونه در کلبه هاتان سبز شده ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 14:25  توسط حمید ریاضی
|
حسین آقا که 57 سال دارد، سالهای زیادی را بعنوان معلم در آموزش و پرورش خدمت کرده بود و شش ماه پیش بازنشسته شد. حسین آقا انسان بسیار شریفی است. از آن انسانهایی که حرف و عملشان یکی است و در اولین نشست به دلت مینشینند. او از بازنشسته شدنش راضی بود، بویژه اینکه اندک پولی هم بعنوان سنوات خدمت دریافت میکرد. زمانیکه هنوز این پول را نگرفته بود 878 جور نقشه برای استفاده درست از آن کشیده بود.
او چند روز پیش مورد عمل جراحی قلب باز قرار گرفت و تمام اندوخته سالها زحمتش را به پزشکان و بیمارستان داد.
یکی از دوستان وبلاگ نویسم که سالهاست در اروپا زندگی میکند، چندی پیش برای دیدار با خانواده و تجدید خاطره به ایران سفر کرده بود. او در کشوری که زندگی می کرد ( طبق برنامه بهداشتی اکثر کشور های اروپایی اکثریت قریب به اتفاق مردم هر شش ماه بک بار به دندانپزشک مراجعه میکنند.) بیش از بیست سال بود که حداقل هر شش ماه یکبار به دندانپزشک مراجعه میکرد و دندانهایش از سلامت بالایی برخوردار بود. از بد حادثه دوران اقامتش در ایران مصادف میشود با زمان مراجعه به دندانپزشک که معمولا پزشک جرم گیری کرده و سلامت دندانها را کنترل میکند. این دوست به من گفت: "طرف جراح دندانپزشک بود هنوز دهانم را باز نکرده بودم، گفت برو عکس کامل دندانهایت را بگیر! گفتم آقای دکتر من فقط میخواهم جرم گیری کنم، مشکل درد دندان هم ندارم و از طرف دیگر سالهاست که بطور منظم نزد دندانپزشک میروم. برای جرم گیری چه نیازی به عکس گرفتن است؟ دکتر با عصبانیت گفت: آقا جان من دکترم یا شما برو عکس بگیر."
دوستی دارم که همسرش خارجی است و چند ماه پیش با هم به ایران سفر کرده بودند. خانم دوست من زبان فارسی را خوب میفهمد و در حد مسائل روز مره حرف میزند. او در این سفر وقتی مشغول شستن ظرف بود لیوانی در دستش می شکند و کف دستش شکافته و خون سرازیر میشود. با عجله او را به اورژانس میبرند و دستش سه بخیه میخورد.
دکتر در حضور این خانم به پرستار میگوید" به حسابداری بگو خارجی است دوبل بگیرد." البته آقای دکتر نمی دانسته که این خانم زبان فارسی را میفهمد".
دوست دوران کودکیم متخصص کلیه است. او از دست سونوگرافها و آزمایشگاههایی که مکررا تقاضای فرستادن عده بیشتر ی را نزدشان طلب میکردند سخت شاکی بود. او میگفت من فقط در صورت نیاز و ضرورت بیمار را به سونوگرافی و آزمایشگاه میفرستم و با توجه به اینکه همیشه مطبم پر است آنها فکر میکنند که من پورسانتاژی بیشتر از حد معمول امروز را که 20% است، ار آنها میخواهم.
آشنایی میگفت در زمان کوتاهی که دکتر دندانپزشک منتظر اثر کردن آمپول بیحسی بود، تلفنی یک ماشین فروخت، یکی دیگه خرید و یکی هم تاخت زد.
هر جا که خرید و فروش و دلال بازی هست دکترها هم هستند. آپارتمان می خواهی اجاره کنی، صاحبش آقای دکتره. پول نزول میکنی ته ماجرا آفای دکتره. می خواهی شرکت ساختمانی بزنی، سرمایه گذار و شریک آقای دکتره و.......
گمان نمیکنم کسی باشد که نقش مهم و بارز پزشکان در سلامت روح و روان جامعه را بتواند انکار کند. اعتبار و اتوریته پزشکان در جامعه ما به ایشان نقش مهمی را در فرهنگ سازی داده است. اما متاسفانه وقتی به فاکتی چون تمول بی حد پزشکان و حضور بیشمارشان در عرصه دلال بازی می اندیشی، و قتی این همه گله و شکایت به حق دوست و آشنا را از پزشکان میبنی. آنگاه به اعتبار شهرت پزشکان ایرانی بعنوان پزشکان خوب شک میکنی و آن را دروغین میابی.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 14:16  توسط حمید ریاضی
|
او تا چندی پیش، شاد، سر حال و فعال بود. اما امروز بطور عجیبی! آرام، غمگین و نگران است. شادی و سرحالی تبدیل به نگرانی و بی تفاوتی شده، امید به آینده را در او نمی یابی. از خواب آرام شبها دیگر خبری نیست و وقتی از خستگی زیاد پلکهایش روی هم میرود، تمامی افکار سیاه و ناراحت کننده به مغزش هجوم می آورند. خستگی مداوم ناشی از کم خوابی همیشه آزارش می دهد. استرس دائمی مثل خوره جانش را می خورد و باعث می شود در مقابل مسائل کوچک بازتاب های عصبی شدید و ناخوشایندی نشان دهد.
او با آنکه بیمار است خود را کشان کشان به محل کار یا سر کلاس درس می رساند و از همدردی و یاری دوست و پزشک بعنوان یک بیمار بدور میماند.
او اکنون زیر پوشش سنگینی از یاس و نا امیدی، عدم اطمینان و ترس رفته رفته خرد میشود.
او "افسرده" است.
او با هزار خواهش و تمنا راضی میشود که به یکی از پزشکان مشهور مراجعه کند. مطب بالای شهر است و طبیعتا گران ترین ویزیت هم بخش پرنسیبی چنیین پزشکانی است. او نمی داند که برای گرفتن این وقت سه روز پیاپی دوندگی و خواهش و تمنا کرده ایم و چقدر منت منشی را کشیده ایم تا بجای دوماه دیگر امروز دکتر بیمار ما را بپذیرد. به مطبش که وارد میشوی، گوش تا گوش آدم نشسته است. خانم منشی مشخصات او را مینویسد و پول را می گیرد و در مقابل نگرانی ما که آیا دکتر وقت میکند این همه مریض را ببیند یا نه؟ می گوید: - ایشان تا ساعت دوازده شب ویزیت میکنند. بعد از سه ساعت انتظار نوبت به ما می رسد. جناب دکتر کمتر از یکربع که او را معاینه کرد و یک دوجین قرص برایش نوشت. " زاناکس، سیتالوپرام، نورتریپتلین، سوتالوراتیوفام و.." او میگوید همه این قرص ها را می شناسم، این همان قرص هایی است که ماه پیش به پسر داییم "مهران" داده بودید.
ششماه بعد او که تنها چهل سال دارد، دچار اولین "سکته قلبی" می شود. از روزی که داروها را استفاده میکند روح و روانش درب و داغان تر و بیماری های قلبی و عروقی ، آرتروز و ورم دست و پا و چند بیماری ناقابل دیگر به افسردگیش افزوده شده است. او پول های هنگفتی به دکتر و بیمارستان پرداخته است و هر روز از روز پیش بیمار تر شده است. ادامه دارد...
پی نوشت: این داستان و داستانهای دیگری که خواهد آمد همگی واقعی هستند، هدف از این نوشته به قضاوت گذاشتن وجدان و اخلاق پزشکان ایرانی است.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 14:50  توسط حمید ریاضی
|
دوم آپریل امسال برابر است با دویستمین سالگرد تولد هانس کریستین آندرسن، به همین خاطر دانمارک و دانمارکیها، تدارکات بسیاری برای برگزاری مراسم بزرگ و مفصلی در دنیا و بویژه در دانمارک برای این شخصیت ادبی جهان دیده اند.
این آواره هم با توجه به اینکه سالها در دانمارک زندگی کرده است، وظیفه خود دانست تا در مطلبی کوتاه یادی از ایشان بکند.
هانس کریستین آندرسن در آپریل سال 1805 در خانه ای کوچک در شهر " اودنسه" بدنیا آمد. وقتی هنورز تنها یازده سال داشت پدر خود را از دست دادو تقریبأ رها و بی سرپرست شد. او گاهی به مدرسه میرفت و به جای فراگیری دروس تحصیلی بیشتر وقت خود را صرف یادگیری و بازگوئی قصه هایی که در حافظه داشت میکرد. آندرسن حافظه بسیار خوبی داشت و فقط با گوش کردن و نه خواندن، داستانهای زیادی را فراگرفته بود. او این داستانها را با حرکات آکروباتیک، باله و پانتومیم در می آمیخت و اجرا میکرد. اما از طرف دیگر مادرش که از درس ومشق او رضایتی نداشت بافنده ای را پیدا کرد و آندرسن را نزدش به شاگردی گذاشت. چندی بعد به کارخانه تنباکو و در آخر نزد خیاطی فرستاد.
آندرسن میدانست هیچکدام از این حرفه ها نمی تواند او را راضی کند. تنها چیزی که در فکر او بود و میتوانست او را ارضاء کند تاتر، کتابها و داستان بود. به همین خاطر او زمانیکه تنها چهارده سال داشت به کپنهاک نقل مکان کرد تا بتواند دسترسی بهتری به تاتر و کتاب داشته باشد. زندگیش در کپنهاک با سختی و فقر شدید همراه بود. آندرسن از طریق آواز خواندن در یک گروه کر گاهی پولی بدست می آورد. سه سال سخت را بدین ترتیب گذراند، تا اینکه در سن 17 سالگی مورد توجه شخص با نفوذی بنام " کالینز" قرار گرفت. کالینز رئیس تاتر سلطنتی دانمارک بود و زمانیکه نمایشنامه ای از آندرسن را دید، پی برد که نویسنده این نمایشنامه فردی با استعداد و پر مایه است و در صورت پرورش استعدادش میتواند روزی نویسنده ی بزرگی شود.
کالینز توانست فردریک ششم پادشاه وقت دانمارک را راضی کند تا هزینه تحصیلات آندرسن را بپردازد. به این ترتیب در سال 1828 زمانیکه وی 23 سال داشت مدرک ورود به دانشگاه را دریافت کرد.
اولین اثر ادبی آندرسن در سال 1833 منتشر شد و شاه برای تشویقش هزینه سفر شانزده ماهه او را به کشورهای آلمان، فرانسه، سویس و ایتالیا پذیرفت.
در سال 1835 "قصه هایی برای کودکان" را منتشر کرد. او این داستانها ی کوتاه را برای دختر خردسالی بنام " ایدا" که دختر منشی آکادمی هنر بود قبلا گفته بود. آندرسن در مجموع 168 داستان نوشت که همگی آنها همانگونه که او می خواست و میتوانست بگوید، به نگارش در آورد. آثار او به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده است.
آندرسن هرگز ازدواج نکرد و خودش بچه ای نداشت، اما طبیعت کودکان را خوب درک میکرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 23:24  توسط حمید ریاضی
|
سالی که گذشت، سال کثرت وبلاگهای و تلویزیونهای ایرانی بود . میگویند وبلاگهای فارسی زبان با حدود شصت هزار نویسنده رتبه چهارم را در جهان به خود اختصاص داده است.وبلاگهای انگلیسی با یک و نیم میلیون، فرانسوی با یکصد و پنجاه هزار و پرتغالی با یکصد و سی هزار وبلاگ به ترتیب دارای رتبه اول تا سوم میباشند. اگر جمعیت فارسی زبان جهان را با کشورهایی که بر ما پیشی گرفته اند ، مقایسه کنیم در میابیم که ایران به لحاظ تعداد وبلاگ رتبه نخست را دارد.اگر بازهم کشور ایران رابه لحاظ داشتن کامپیوتر شخصی با کشورهای غربی مقایسه کنیم ، در میابیم که ایرانیان با امکاناتی به مراتب کمتر از آنها توانسته اند این همه بلاگر داشته باشند.
این کمییت بالای وبلاگ نویسان مرا به یاد شکسته شدن مونوپول شرکتهای بزرگ اقتصادی در گوشه و کنار دنیا انداخت. برای روشن تر کردن مطلب مثالی می آورم.
دردانمارک حدود پنج سال پیش دولت مخابرات این کشور را در دست داشت و به هیچ شرکت دیگری چه بزرگ و چه کوچک اجازه اظهار وجود نمیدادو خدماتش را به هر قیمتی که دوست داشت به مصرف کننده می فروخت. البته مصرف کننده هم چاره ای جز قبول نداشت. بالخره فشارهای ملی و بین المللی باعث عقب نشینی این شرکت و شکستن مونوپول شد. از فردای آن هجوم یکباره شرکتهای بزرگ و کوچک برای تصاحب بخشی از بازار شروع شد. تنوع و تعداد به حدی زیاد بود که مصرف کننده، خود را حیران و سرگردان در جنگل انبوهی از پیشنهادات رنگارنگ سردر گم میافت. این فاز اول بود. فاز دوم الک شدن بود. از ده ها شرکت رنگارنگ برخی پوشالی و قلابی، برخی بی پول و کم تجربه و برخی دیگر شیاد بودند. در طی زمانی نه چندان طولانی الک شدند و رفتند پی کارشان. فاز سوم، فاز اتحاد کوچکترها برای عرض اندام و حفظ خود و ارائه محصول، با کیفیت بهتر بود.
انحصارات مطلقه حکومت ایران بر رسانه های گفتاری و نوشتاری به یمن پیشرفت تکنولوژی تا حدودی در هم شکسته شده است و استقبال وسیع ایرانیان داخل و خارج از اینترنت و ماهواره، بویژه به راه انداختن وبلاگ
چنان وسعت گرفته که حتی نمیشود آمار دقیقی از تعدادشان بدست آورد. روی آوردن عده زیادی به وبلاگ نویسی فاز اول شکسته شدن انحصار است. در این مقطع بعلت محرومیت سالهای طولانی از ابراز عقیده و نظر، هرکس که دسترسی به این ابزار پیدا میکند، وبلاگی راه اندازی کرده و به میدان می آید. در این بازار متنوع، بزرگ و پر رفت و آمد هنوز معیار و ضابطه ای نیست که مصرف کننده (خواننده) بداند به چه کسی مراجعه و چطور مطلبی را در این پهنه انبوه پیدا کند؟
خیلی ها می آیند و صفحه ای باز میکنند و میروند. عده دیگری اذعان دارند که مطالبشان ته کشیده است و نمیدانند از چه وکه و کجا بنویسد. به نظر میرسد که در فاز دوم یعنی الک شدن هستیم . این روندی معقول و طبیعی است و بالخره دیر یا زود باید صورت گیرد. در این مرحله تنها آنهایی میمانند که حرفی برای گفتن دارند و مطاعی برای عرضه کردن. البته همین جا اضافه میکنم خود آواره ادعایی ندارد که بماند و تصفیه نشود.
با اینکه هم اکنون در آغاز فاز دوم هستیم ، اما پیشروان آگاهی را هم داریم که دانسته فاز سوم را شروع کرده و با تهیه وبلاگ دسته جمعی، یعنی" اتحاد شرکتهای کوچک" خود را مجهز به کالا و محصولات بهتری کرده و سهم بیشتری از بازار را که تعداد بیشتر " خواننده" باشد به خود اختصاص داده اند. همانگونه که در فاز دوم الک شدن گریز ناپذیر است. مرحله بعد از آن نیز یعنی تشکل نسبی بلا گرها در وبلاگهای گروهی نیز گریز ناپذیر است.
البته عده ای ادیب و محقق و اهل اندیشه در عرصه رقابت بوده و باقی خواهند ماند، و در چارچوب همکاری گروهی نمی گنجند. این آواره که از معروفیت برخوردار نیست، اگر دیگران او را به بازی نگیرند حتما میمیرد و جان سالم بدر نمیبرد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 17:53  توسط حمید ریاضی
|