تبليغاتX
آواره

آواره

یاداشت های پراکنده

در کیفیت بودن

می گویند، ساختن ماشین زمان از آرزوهای چهارصد ساله اخیر انسانها بوده است. آرزوی قشنگی است. اگر صاحب این ماشین می شدیم به سفرهای عجیبی می رفتیم، به گذشته های دور به آینده، چه رویای دلچسبی!.

من تا به حال بارها در ذهن خود به این سفرها رفته ام و فکر می کنم که شما هم چنین کرده اید. اما قصدم از این نوشته خیال پردازی نیست، می خواستم کمی راجع به گذشته و حال و آینده صحبت کنم، گذشته ای که تجارب و خاطرات و هستی مان را، بودن ما را در خود دارد و آینده ای که با تکیه بر این گذشته، چشم انداز و دورنمای بودن را ساخته است. 

اما از لحاظ زمانی برای کشیدن مرز بین گذشته و آینده کیفیتی بنام حال را باید با چشم جان دید. عمر زمان حال برای ما بسیار کوتاه است،برای ما که با فکرمان جهان پیرامون را در می یابیم، برای ما که آرام نیستیم و فکرمان هر دم فعال است در کیفییت حال بودن بسیار کوتاه است. چرا؟ چون فکر محصول گذشته است . گذشته یعنی از اکنون یکهزارم ثانیه پیش تا گذشته ماقبل تاریخ . و فکر هرگز آرام نمیگیرد. اگر بتوانیم عمر لحظه را (زمانش) را طولانی کنیم، میتوانیم به کیفییت بودن دست بیابیم .

عجب حرفی! عمر لحظه را (زمانش) را طولانی کنیم.من هرچه تلاش کردم نشد! دنتال مدیتیشن هم کردم نشد!  دوستی پیشنهاد کرد یوگا یاد بگیرم ، وبا تمرینات یوگا وار تمرکز کنم و لحظه را ابدی کنم. پیشنهادهای زیادی شد و هر چه تعدادشان بیشتر می شد سر در گمی آواره هم بیشتر.

در یکی از روزهای سرد زمستانی کنار ساحل آرام و خلوتی قدم میزدم. بر خلاف همیشه از بادهای سردی که به صورت سیلی می زدند و سرما را تا مغز استخوان آدمی فرو می بردند خبری نبود. غروب بود و آسمان نیمه ابری و ساحل خلوت و دریا آرام.در دوردستها خورشید پایین رفته  و آسمان را با رنگهایی جادویی نقاشی کرده بود. سالها از آن روز سرد زمستانی میگذرد و من هنوز تک تک لحظات  دیدار خود، با ساحل و دریا و آسمان و خورشید را به روشنی به یاد دارم.

راستی چرا برخی از لحظات چنان در ذهنمان ثبت شده که گذر زمان توان کدر کردن آنها را ندارد؟ چرا برخی لحظات ابدی می شوند؟ آیا این گونه لحظات ویژگی خاصی دارند؟

این آواره تا آنجا که بیاد دارد لحظات جاودانه را در حالی که ذهن آرام بوده و درگیر چرا؟ و چطور ؟ و اما نبوده توانسته است تجربه کند. هروقت که در لحظه ایستاده است. هروقت که در کیفییت بودن واقع شده است.

این مختصر گوشه ای از بحث مفصلی است که آواره سالها با آن درگیر بوده است و حالا که دوستان خوش ذوق و با صفایی از رهگذر این وبلاگ با من آشنا شده اند، به امید دریافت کامنت و آگاهی از نظراتشان می نشینم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 17:29  توسط حمید ریاضی  | 

روزگار غریب

در حین وبگردی و با خواندن بعضی وبلاگ ها متوجه شدم که جوانان ما در بیان عادی ترین احساساتشان چقدر دچار اشکالند، مثلا دختر خانم جوانی برای اولین بار پسری را دیده ، خوشش آمده و عاشق شده. خوب تا اینجاش که خیلی عادی و عالیه، اشکالش اینه که وقتی میخواهد برای دیگران توضیح و توصیفش کنه میشه این" آه ای خداوند مهربان امشب چقدر به تو نزدیکم". یا دوست دیگری با داشتن قلمی توانا در شرح چگونگی حالش می نویسد:" باد با خود برف را آورد و به صورتم کوبید و احساس دوباره زنده بودن کردم و زمین و آسمان و برف و ابر و مه و سرما و سوزو.. همه و همه با من شروع به صحبت کرده اند. و مهمتر از همه خدا به یک باره بامن شروع به صحبت کرد. " اوایل اصلا نمی فهمیدم، چرا این جوانان وقتی عاشق می شوند پای خدا و پیغمبر و ائمه اطهار را پیش می کشند، اما کلاهم را که قاضی کردم دیدم این دوستان حق دارند. معلوم است در کشوری که شش کانال تلویزیونی و ده ها رادیو از صبح تا شب مغز مردم را شستشو می دهد و مرتب از دین و مذهب می گویند و ملت را از خدا می ترسانند نباید از جوانانش انتظار داشت بدون واسطه و دخالت دادن خدا از ساده ترین و شریفترین احساس بشری یعنی عشق سخن بگویند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 15:9  توسط حمید ریاضی  | 

به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری

 

اتل متل توتوله

رهبر جونم ملوله

اون کوسه سگ توله

انگار بازم شنگوله

دلش می خواد دوباره

یه چند تا رای بیاره

عاشق پست و پوله

چلو کباب و دوغه

خودش میگه فقیرم 

اهل نون و پنیرم

نه باغ دارم نه پسته

نه لشکر و نه دسته

حتی خونه ندارم

تو کارتونی می خوابم

فائزه جون بیکاره

خیلی شبیه ماره

دوچرخشم پنچره

این دستور رهبره

 

اتل متل توتوله

ای کوسه سگ توله

مردم تورو نمی خوان

پا صندوقا نمی یان

چند بار بگه " آواره"

ای احمق بیچاره

پست و مقام رو ول کن

صواب داره، تو دق کن

رهبر خودش علیله

پیش مردم ذلیله

هر کی تو این مقامه

باید خایه بماله

 

بازهم در مورد رفسنجانی اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 16:12  توسط حمید ریاضی  | 

سازمان ملل و حقوق بشر (1)

از همان ابتدای پیدایش سازمان ملل اعتای حق وتو به قلدر ها وبزرگترها ، بحران پذیرش تصمیمات از جانب جامعه جهانی را ذاتی این سازمان کرد. هرگاه تصمیمی به مذاق قلدرها خوش نمی آمد به سادگی از پذیرش آن شانه خالی می کردند.در واقع همان قانون جنگل خودمان که قوی تر ها ضعیف ترها را می بلعند جاری بود.

تحولات سریع وگاها غیر قابل باور ارتباطات و جهانی شدن سرمایه، جهان را کوچک و قابل دسترسی کرد.  انتقال اخبار و اطلاعات به سرعت و نیاز سرمایه به بازارهای دوردست دیروز به آسانی امکان پذیر شد.  دهکده جهانی با شش میلیارد عضو شکل گرفت. تغییر وتحولات بزرگ، در اساس شکل و محتوای روابط جهانی از یک سو و بهم خوردن توازن دو ابر قدرت پیشین از طرف دیگر، سبب شده تا ضرورت وکار آمدی سازمان ملل حتی در سطح اندک پیشینش هم امکان پذیر نباشد.(حمله آمریکا به عراق بدون پشتیبانی سازمان ملل یکی از بارزترین نمونه ها ست.) نظم نوین جهانی قالب جدیدی می خواهد. این بنده ناچیز در آن حد نیست که بتواند پاسخگوی این قالب و محتوا باشد. این وظیفه نخبگان و این کاره هاست و تا آنجا که اطلاع دارم در کشورهای اروپایی مورد بحث و بررسی می باشد.

 مسئله حقوق بشر و منشور آن اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز با وجود جامعیت و همه گیر بودنش در چند سال اخیر ناجوانمردانه مورد تحریف و سوءاستفاده کشورهای بزرگ و کوچک قرار گرفته و به شکل بی سابقه ای زیر پا گذاشته شده است، بطور مثال:

 

حقوق بشر اسلامی  ( کشف جمهوری اسلامی ایران)

حقوق بشر اسرائیلی (کشف صهیونیستها)

حقوق بشر آمریکایی  (کشف جمهوری خواهان )

حقوق بشر ابوقریبی   ( محصول مشترک حزب بعث ودیک چینی)

 

متاسفانه در کشورهای مختلف هر کسی حقوق بشر خودش را ساخته و اجرا می کنند.این آواره یکی از نمونه های جالب برای آزمایشگاه های کاشفین کنجکاو است، چراکه در پی درخواست حقوقش با گونه های مختلف حقوق بشر بر خورد داشته و شکستهای جانانه ای را با گشاده رویی متحمل شده است. آوارگی اینجانب نتیجه مستقیم زیر پا گذاشتن حقوق شهروندیم توسط جمهوری اسلامی بود، اما دیگر متوقع نبودم که در مهد دمکراسی (در اروپا) نیز لازم باشد برای ابتدایی ترین حقوقم مثل انتخاب محل زندگی، انتخاب همسر، و موارد چند دیگری بجنگم. البته میدانم که بسیاری از هموطنان من چنان درگیر پایمال شدن ابتدایی ترین حقوقشان هستند که داشتن موقعیت امروز و من را حقیقتا آرزو می کنند. اما مجبورم که حداقل اشاره ای به کاستی های این مدینه فاضله بکنم تا خواننده آگاه بداند دست یابی به حقوق بشر که انهمه ساده و روان و منطقی نوشته شده کاری سخت و ملزم مبارزه طولانی است. ادامه دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 17:18  توسط حمید ریاضی  | 

حمله آمریکا به تاسیسات اتمی ایران

آقابا عجله برای رفتن به مستراح وارد حیاط شد، اولین برف زمستانی همه جا را سفید پوش کرده بود. طاهره کلفت آقا آفتابه را حدود سه دقیقه پیش با آبگرم پر کرده بود و برای آقا لب حوض یخزده گذاشته بود. شدت سرما به حدی بود که اب آفتابه نه منجمد، اما سرد شده بود. آقا با عجله آفتابه را برداشت و به توالت رفت.

ایشان اگر چه می توانست آخرین پدیده های تکنولوژی روز را در منزلش داشته باشد، اما راه ساده زیستن را در پیش گرفته بود و با اینکه دست راستش را از دست داده بود هنوز برای توالت رفتن از آفتابه استفاده میکرد. او رفته رفته به تکنیکی خاص دست یافته بود. با دست چپ دسته آفتابه را می کرد توی دست مصنوعی اش و شیب ملایمی به آن می داد تا آب مورد نیاز جاری شود و ایشان با بلند کردن خود از روی چاله مستراح ( بشین و پا شو ) کار تنظیم خوردن آب به هدف را انجام می داد. اوایل انجام این کار بسیار دشوار بود، اما  تدریجا مهارت پیدا کرده بود و فقط گاهی که خیلی عجله داشت خطایی صورت می گرفت و نجس می شد. امروز هم یکی از آن روزهای بز بیاری آقا بود. از طرفی همه اهل بیت در خانه جمع شده بودند و منتظر تشریف فرمایی ایشان بودند و از طرف دیگر آقا که عادت داشت صبح ها دود مفصلی بگیرد بعلت آمدن اهل بیت نتوانسته بود سیر دلش بکشد و منقل را نیمه کاره رها کرده بود. حالا هم که طاهره بی شعور نتوانسته بود آب آفتابه را ولرم به دست آقا برساند و اب سرد در برخورد با مخرج شریفشان باعث حرکتی جهشی شد و ایشان نجس شدند.

این وقایع سبب اوقات تلخی آقا شد. به هر ترتیب لباسشان را عوض کردند و وارد سالن شدند. آقا عادت داشت بعنوان پیش درآمد یکسری جملات عربی را قطار کنند، اما بعلت عصبانیت زیاد فاکتور گرفتند و یکراست رفتند سر اصل مطلب: " ملتی که حکومتش خدایی است، اگر هم دچار مشکل شود خدا خودش دخالت میکند و نجاتش میدهد. به من گفته اند، بیش از 90% مردم با ما مخالف هستند. به من گفته اند که دیگر با کلک و سوپاپ اطمینان هایی مثل خاتمی نمی شود جلو مردم را گرفت! اما بدانید که حکومت خدایی را خدا خودش نجات میدهد. شما فکر نکنید که بوش بدون دخالت خداوند دوباره روی کار آمده، بوش فردی مذهبی و با خداست. این خدا بود که به بوش دستور داد تا تاسیسات اتمی ما را بمباران کند و ما در مقابل بتوانیم هر گونه، تاکید می کنم هر گونه صدای مخالف را خفه کنیم. مخالفان را قلع و قم کنید اجازه ندهید هیچ کس از آزادی صحبت کند. اینترنت و روزنامه ها را ببندید. توی دهن این ملی مذهبی ها بزنید. به شما میگم حالا دشمن خارجی به ما حمله کرده، بی هیچ واهمه ای بکشید". 

عاقبت پرشین بلاگ عنوان نوشته وبلاگ دوستم بیلی ومن را بخوانید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 18:10  توسط حمید ریاضی  | 

جعبه در جعبه

شما در چه جعبه ای جا می گیرید، بزرگ، کوچک، یا متوسط. پولدار هستید؟ یا فقیر؟ شاید نه این و نه آن؟ تحصیلات دارید؟ ندارید؟ یا یه چیزی آن وسطها. خانه، ماشین، حقوقتان چطور؟ سیاسی، اهل ادب، روشنفکر، مذهبی، فناتیک، دموکرات هستید یا خیر؟

از روز اولی که آمدم به این کشور، انداختنم تو یه جعبه. جعبه اش بزرگ و جادار بود می شد توش پایی دراز کنی و نفسی بکشی، نورگیر، ایرکاندیشن وحتی تلویزیون رنگی با برنامه های متنوع هم داشت. همچین بگی نگی لوکس، نه خدایش از حق نگذریم لوکس لوکس بود. جعبه اسم هم داشت، حتی چندتا اسم هم داشت: مهاجر، غریبه، خارجی، کله سیاه، آواره و از این دست. مدت زیادی نگذشته بود که یک جعبه دیگر آوردند و گذاشتند توی جعبه قبلی و گفتند  برو اون تو. با شک و تردیدوکمی هم ترس قبول کردم چون دیدم راه دیگری ندارم. جام کمی تنگ تر شد، پایم را که دراز می کردم میخورد به دیواره، اما آش کشک خاله بود. اولاش پول خوبی می دادند یا به نظر من اینجور می آمد چون هنوز قانع بودم و قدر پول را می دانستم، این جعبه هم اسم داشت به اون می گفتند "کارگرخارجی". خلاصه دردسرتان ندهم یکسالی تو این جعبه بودم و عاقبت از بسکه دوست و دشمن طعنه زدند ونصیحت و اذیت کردند که بابا با این همه استعداد چرا نمی ری درس بخونی و واسه خودت کسی و چیزی بشی. ایندفعه خودم رفتم و یک جعبه دیگه به اسم "دانشجو" تهیه کردم و گذاشتم تو جعبه قبلی، از شما چه پنهان حالا هم جام تنگ تر شده بود و هم وزن زیاد جعبه ها جابه جاییم را دشوار کرده بود.

بیاد دارم توی راهرو خانه یکی از دوستانم نزدیک در ورودی با خطی خوش نوشته بودند "این نیز بگذرد"بله چند سال گذشت و درست روز بعد از گرفتن مدرک جعبه سازان پای جعبه های قبلی منتظرم بودند و بدون پرسش انداختنم توی جعبه کوچک دیگری، یه برچسب هم چسباندند و روش نوشتند "بیکار" و گذاشتنش توی جعبه دانشجو. حالا دیگه جام واقعأ تنگ شده بود و هر چه می گذشت بدتر می شد. داشتم خفه می شدم ، دوست و دشمن به کمک آ مدند و گفتند تنها راهی که داری این است که بطور مداوم و با پشتکار تقاضای کار بنویسی تا در نهایت جایی مشغول بشوی آنوقت می توانی یک جعبه بزرگ بخری و روش بنویسی "مهندس"و بعد مثل همه آدمها تشکیل خانواده بدهی و...

از آنجا که از درازگویی خوشم نمیاد داستان را کوتاه می کنم. رفتم و با هزار بدبختی جعبه جدید را خریدم همینکه خواستم اسباب کشی کنم و برم توش مجبورم کردند همه جعبه های قد و نیم قد قدیمی رو هم با خودم ببرم تو جعبه جدیده. خدا میدونه چقدر تلاش کردم، داد بیداد کردم، التماس کردم که بابا این قبلیها را نمی خوام گفتند"اینها بیخ ریشته و پس گرفته نمی شود".

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 16:20  توسط حمید ریاضی  | 

چرا آواره؟

 

سالها پیش وقتی هنوز نوجوان بودم و اسیر امیال و خواسته های افراطی نوجوانی، در تقابل با خواسته های پدر و مادر آواره شدم. به جای کانون گرم خانواده و حمایتهای مادی و معنوی ایشان، مجبور به زندگی مجردی زودرس و اتکا به خود شدم. این اولین تجربه آواراگی بود.

دومین تجربه ناخواسته تحمیلی خیلی زشت و کریه بود. در یک شب آرام پائیزی در اطاق کوچکی که پنجره ای رو به خیابان داشت، در عالم خلسه بودم که صداهای غریبی توجه ام را جلب کرد. اول صدای حرکت و عبور دو موتور سیکلت که پیش از عبور موتورشان را خاموش کرده بودند به گوش رسید، بعد از آن صدای عبور چند ماشین با موتور خاموش را شنیدم، از جا پریدم و به کنار پنجره آمدم! خودشان بودند، باندهای سیاه، لاتهای پاچه ورمالیده ای که بعد از سالها جرم و جنایت و دزدی و انواع بزهکاری ها، حالا مسلمان شده بودند و کاسه داغ تر از آش!.

چهار سال آوارگی از شهر و دیار خودی، چهار سال از شهری به شهر دیگر رفتن پی آمد دومین آوارگی تحمیلی شد.

اما آوارگی به اینجا ختم نشد. بیکاری،و محرومیت اجتماعی و سیاسی و غیره باعث تحمیل سومین دوره آوارگی،یعنی آوارگی از یار و دیار شد.

حالا من اینجا هزاران کیلومتر به دور از مرزهای ایران نشسته ام و میخواهم نامی با مسما برای وبلاگم پیدا کنم، چه نامی بهتر از آواره؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1383ساعت 15:24  توسط حمید ریاضی  | 

سخن آغازین

مدتی بود که در حال کلنجار رفتن با خود بر سر باز کردن این صفحه بودم. از خود می پرسیدم، برای چه؟ برای که؟ آیا اساسأ حرفی برای گفتن باقی مانده، که دیگران زیبا تر و شیواتر از من بیانش نکرده باشند؟ آیا با وجود هزاران وبلاگ خواننده ای خواهم داشت؟ بهر حال اماها و چراهای بی جواب دیگری مانع از باز کردن صفحه می شد.

حقیقت این است که جوابهای مثبت وقانع کننده ای وجود ندارد. دوستی میگفت:" توقع و انتظار تو از خودت و این دنیا خیلی زیاد است و کمی بی خیال تر باش". من هم گوش کردم و برای ارضای خودخواهی ها ی خودم این صفحه را باز کردم. حالا از شما چه پنهان هنوز هیچی ننوشته آرزوی خوانندگان بیشمار و کامنت های فراروان را دارم.همان دوست که آقا بیلی باشد می گفت: بابا کمی حوصله داشته باش، مطالبت را جمع کن و بعد صفحه را باز کن،تو هم نشو آن حکایت معروف که می گفتند: "یارو را تو ده راه نمی دادند سراغ خانه کدخدا را می گرفت".   

اما خودمانیم در وبگردی یکماه ام، امثال خودم زیاد دیدم و باعث شد که دل را به دریا بزنم.حالا هم این من و این هم وبلاگ ببینم مردش هستم یا نه؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1383ساعت 15:21  توسط حمید ریاضی  |