یاداشت های پراکنده |
سرخط رسانههای دانمارک هم پرداختن به این جنگ است اما مهمترین مساله داخلی دانمارک اینروزها که افکار عمومی را به خود مشغول کرده است! تاخیر قطارهاست بطوریکه حتا برخی از احزاب در پارلمان خواستار برکناری وزیر ترافیک شدهاند. در عین حال دانمارک در دو جبهه هم درگیر جنگ است: افغانستان و عراق، تازه همین روزها بود که بحران کاریکاتورهای محمد را هم پشت سرگذرانده است.
ایران که با چنین مشکلاتی درگیر نیست در رابطه با جنگ اسراییل و حزبالله چنان موضعی گرفته است و رسانههایش چنان هارت و پورت میکنند که آدم خیال میکند ایران در حال جنگ با یک کشور بیگانه است.
آواره میگوید خوشابحال دانمارکیها که همیشه مسایل داخلی برایشان ارجحیت دارد.

«زبان وبلاگنويسى يا وبلاگى چند ويژگى دارد. اول اينکه عجول است. نه وبلاگنويس و نه وبلاگخوان هيچکدام وقت ندارند و هردو مىخواهند به صد جاى ديگر هم سر بزنند. اين عجله، کوتاه و موجز نويسى و در کنار آن سرسرىنويسى ويژگى کار وبلاگى است. بعد هم که همه مىدانيم اين نوشتهها معمولاً در آرشيوها دفن مىشوند پس عملاً توان و وقتى براى اينکه يک شاهکار از وبلاگنويسى در بيايد وجود ندارد، البته ديدهايم که بعضى از وبلاگنويسان باذوق واقعاً گاهى شاهکار هم درمىآورند! دوم اينکه زبان وبلاگى بىدقت هم هست. اصلاً يک پست طولانى وبلاگ خوانده نمىشود، مطالب علمى و سنگين اگر درشان مزه و نمک وبلاگنويسى نباشد، درست خوانده نمىشوند. مخاطب وبلاگ آمده چيزى بخواند و تفريحى کند و ببيند دنيا دست کيست و اگر هم شد چيزى ياد بگيرد. خيلى وقتها ديدهايم که مطالب خيلى آکادميک و سنگين با ادبار و بىتوجهى مخاطبين مواجه شده، انتظار دقت در حد دقت آکادميک در وبلاگنويسى انتظار بجايى نيست.» این بخشی از حرفهای جالب نویسندهی وبلاگ پارسانوشت در گفتگو با بیلی و من است. بخوانید ضرر ندارد.
عکس از فاطمه مهجوریان

حزب فقط حزب الله........رهبربودش روحالله
چاقو بدست تو ایران.... آدم کشتند فراوان
اما حالا ای بابا..........رهبر کی باشه تا ما
سینه زنان دوباره.......با سنگ و آجر پاره
داد بزنیم تو دنیا........اتم می خوایم به ولله
اتم اتم توتوله....... آسید علی چشونه
یکی میگه کُپ کرده.. عیال میگه قفل کرده
جاروکش شهرداری... اون آدم نورانی
حزبالله رو خر کرده... درساشو از برکرده
با ایما و اشاره... میخواد رهبر بیاره
امت حزبالله از خواب غفلت بیدار شوید، گول احمدینژاد را مخورید. پشت سر رهبر فعلی بایستید. مگذارید ایشان اسبق بشوند. اگرهم پشت سر رهبر نمیایستید دستکم پشتسر رفسنجانی بایستید.
این هم متن کامنت من در وبلاگ بیلی و من:
به باور من یکی از علتهای تشکلگریزی ایرانیان شاید ریشه در عقل کل بودن ما داشته باشد. ما در همه چیز صاحبنظریم و خودمان را نه تنها خوشفکرتر که بهترین میدانیم. به تجربه در ارتباط با هموطنانم بارها شاهد بودم که خودشان را در تمام مسایل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و علوم نظری، بصری، غیبی و... صاحبنظر و عقل کل میدانند. علاوه بر عقل کل دانستن یکی دیگر از دلایل هم میتواند بیاعتقادی به منافع جمع باشد، یعنی ما تمایل به گرفتن حق خودمان داریم تا دیگران. اگر بتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم موضوع تمام شده است و کاری به دیگران ندارم. در عین حال ما ملتی هستیم که مسایل و مشکلات را جدی نمی گیریم که بخواهیم برای حل آن دنبال تشکیلات و این جور چیزهای پر دردسر برویم. امروز را بگذارنیم فردایش خدا کریم است. شوربختانه در فرهنگ ما واگذاری مشکلات و حل آن از طریق امداد غیبی، خدا ، فرشتگان آسمانی و امامان و پیامبران چنان جا افتاده است که من هم از همان ها می خواهم مشکل تشکل گریری ایرانیان را حل کنند. آمین
یادتان هست آغاجری بیچاره بخاطر گفتن یک جمله نزدیک بود سرش را از تن جدا کنند تازه تنها گفته بود: « مگه ما میمونیم که تقلید کنیم.» تصمیم داشتم به رییس جمهور منتخب امام زمان بگویم: «آقا در این بازی قدرت این همه با مقدسات مردم بازی نکن و پای امام زمان را به میان نکش و از خودت مایه بگذار.» هنوز این را نگفته میبینم طرف اینبار پای خدا را به میان کشیده و باریتعالی وزیر نفت را به حضرتش معرفی کرده است. حالا اگر این آواره اعتراض کند و به این بچه آخوند بیعمامه بگوید: « مرتیکه تو که به آرزوت رسیدهای و رییس جمهور بلاد اسلامی دیگر چرا خدا و پیغمبر و امام زمان را به بازی میگیری.» فکر میکنید چه واکنشی نشان خواهند داد؟ آواره کافر و مفسد فی الارض خواهد شد و گوشتش را هم حلال خواهند کردند. یاد داستانی افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست:
پسر شانزده سالهای قصد سفر به قم داشت برای زیارت. پدرش که نگران فرزندش بود و میترسید خامی و جوانی پسر کار دستش بدهد به هنگام وداع به فرزند چنین گفت: « پسرم به قم که رسیدی باید چهارچشمی مواظب باشی، به کسی هرگز اعتماد نکن بویژه اگر ترا به خانه دعوت کرد گول مخور و شب را در مسجد یا بارگاه حضرت معصومه بگذران و...»
پسر که به قم رسید روز از نیمه گذشته بود. کثرت آدمها و تنوع مغازهها هوش از سرش ربود و گذشت زمان را متوجه نشد تا به خود آمد غروب شده بود. مغازه ها بسته شدند و تاریکی کمکم از راه رسید پسرک سخت نگران شده بود که صدای اذان را از گلدستههای مسجدی که در آن نزدیکی بود شنید. وارد شد، وضو ساخت و به اقامه ایستاد. بعد از نماز آخوندی بر منبر رفت و به موعظه پرداخت. موضوع سخنش عمل شنیع لواط بود و از مذمومی و پلیدی ان بسیار بگفت و موعظهاش را با این جمله به پایان برد که: « هر مسلمانی لواط کند در لحظه آن عمل شنیع عرش خداوند به لرزه در می آید.»
پسر تصمیم گرفت شب را در آن مسجد بخوابد و منتظر ماند تا نمازگزاران مسجد را ترک گفتند، پس گوشهای دراز کشید. آخوند که از روی منبر پسرک را دیده بود به او نزدیک شد و حال و روزگارش را پرسید و چون دانست غریب و بی پناه است او را به خانهاش دعوت کرد تا شب را آنجا بگذراند. پسر ناگهان به یاد نصایح پدر افتاد که او را از رفتن به خانه دیگران منع کرده بود ولی وقتی پیشنهاد آخوند را شنید ترسی به دل راه نداد که در مجلس وعظ شنیده بود که او چقدر از مضرات عمل لواط سخن رانده بود. پس همراه وی به منزلش رفت و شام مختصری همراه عیال و اولاد ایشان صرف کرد. وقت خواب، عیال خانه جایش را در ایوان انداخت. پسر به آسمان پر ستاره قم نگاه کرد تا چشمانش گرم خواب شد. ناگهان احساس کرد کسی زیر لحافش خزید و بدون مقدمه شلوارش را دستی پایین کشید. آخوند بود. پسرک شروع کرد به التماس و در حالی که گریه می کرد گفت: حاج آقا مگر خودتان همین امشب نگفتید: « عرش خدا به لرزه در می آید.»
آخوند هن هن کنان گفت: « پسرم راحت باش من چنان کنم که لحاف رویات هم نلرزد.»
امیدوارم دوستان با نصب لوگو و یا معرفی اکسیر در وبلاگهای خود از این کار با ارزش مهران عزیز قدردانی کنند. جا دارد همینجا هم بخاطر سایت مفید اکسیر و هم بخاطر درست کردن لوگوی وبلاگم از ایشان تشکر کنم.
خانم شیرین عبادی در تاریخ ۶ نوامبر به دعوت انجمن قلم دانمارک قرار بود در باره اسلام و دمکراسی سخنرانی کند. این سخنرانی با حضور گسترده دانمارکیها و ایرانیان برگزار شد. خانم عبادی بنا به دلایلی که میتوانید در گزارش بیلی و من بخوانید، تنها در مورد آزادی بیان سخنرانی کرد. گرچه خانم عبادی سخنرانی اصلی را تغییر داد اما در نشستی که بعد ار پایان جلسه با ایرانیان داشت به مطلب دموکراسی و اسلام در پرسش و پاسخها پرداخت. من در شهامت و شجاعت خانم عبادی شکی ندارم و در شرایطی که رییس جمهور ایران با سخنان نابخردانه و غیرمسئولانه چهره خشن و طالبانی از ایران و ایرانی در جهان به نمایش گذاسته است، حضور این شیرزن برنده جایزه صلح نوبل در عرصه جهانی غنیمت است که من بعنوان یک ایرانی باید قدرش را بدانم. حالا اگر خانم شیرین عبادی معتقد است که میتوان دموکراسی و حقوق بشر را در حکومت اسلامی پیاده کرد و من با ایشان موافق نیستم از ارزش ایشان بعنوان فعال حقوق بشر چیزی کاسته نمیشود. تنها گزارشی که از سخنرانی ایشان در دانمارک خواندم گزارش بیلی و من است که خواندن آن را به همه پیشنهاد میکنم.
آیا قوانین اسلامی را میتوان با حقوق بشر آشتی داد؟
آقای رییسجمهور!
دنیای امروز بویژه غرب با توجه به ساختار سیاسیشان رییس جمهور را شخصی مسؤل و مقتدر و نماینده و سخنگوی دولت آن کشور میشناسند. با توجه به جهانی شدن اقتصاد، ارتباطات، تکنولوژی و... که بدرستی جهان امروز را دهکده اش مینامند، علاوه بر ارتباط تنگاتنگ دولتمردان با یکدیگر تمام رفتار و گفتار آنان زیر ذره بین است.
آقای رییسجمهور!
گرچه شما به ناحق این پست را اشغال کردهاید، و حتا نقشی در تعیین دولتتان نداشتهاید و ما میدانیم که کارهای نیستید اما جهان و غرب چنین تصوری ندارند. و آنچه شما میگویید به حساب مردم ایران میگذارند.
آقای رییسجمهور به اصطلاح منتخب!
شما تا کنون چهار سخنرانی رسمی داشتهاید: اولی در مورد بورس ایران بود که باعث ورشکستگی و نابودی آن شدید. دومی به بانکداری اسلامی پرداختید که سبب خروج میلیونها دلار سرمایه به کشورهای حاشیه خلیج فارس، ایجاد ترس در سرمایهداران خرد و کلان و تزلزل سیستم بانکداری در معاملات روزانه شد. سومی آن سخنرانی معروف در حضور سران کشورها در سازمان ملل بود که هم خود را تحقیر و هم حیثیت ملت ایران را خدشهدار کردید. و آخرین شاهکارتان محو کردن کشور دیگری توسط شما از روی نقشه جغرافیای جهان است.
آقای رییسجمهور!
من بعنوان یک ایرانی میدانم که شما کارهای نیستید و آنچه که بر زبان میآورید چرندیاتی است که ۲۶ سال در آن کشور از ملای مسجد گرفته تا بزرگ عمامهدار جماراننشین بارها و بارها شنیده شده است. من میدانم دانش سیاسی شما از برنامهسازان صدا و سیما به مراتب کمتر است و آنچه که در مورد آزادی قدس میگویید تکرار اراجیفی است که گوینده دست سوم تلویزیون شب و روز به خورد ملت ایران میدهد.
آقای رییسجمهور!
متاسفم که هنوز جهان نمیداند که شما «این» هستید. میشود خواهش کنم خودتان را کمی جمع و جور کنید و آن ریشهای مسخره را هم بتراشید و از خیاطهای خوب نارمک بخواهید لباسی برایتان بدوزند که تا این درجه به تن حضرتعالی زار نزند.
شما که از هوش و درایت سیاسی بهرهای ندارید و الفبای دیپلماسی را نمیدانید، و ازقیافهی درست و حسابی هم برای حضور در نمایشهای تلویزیونی محروم هستید به چه دل خوش کرده اید؟ چه چیز این پست بدردتان میخورد؟
آقای رییسجمهور!
گویا شما تا کنون بر زمین سفت... تا عواقبش را ببینی! اگر از فرار سرمایه و نابودی بورس ایران درسی نیاموخته اید شک دارم انزوای بیش از پیش جهانی شما را از خواب غفلت بیدار کند. اگر ذره ای وجدان، شرف، عرق ملی دارید کنار بروید و بیش از این با سرنوشت هفتاد میلیون ایرانی بازی نکنید. پیشنهاد می کنم بروید در جمکران خیمه ای بزنید و به انتظار ظهور امام زمان (عج) بنشینید.
دلم میخواهد هر روز اینجا بنویسم
اگر غم نان بگذارد
دلم میخواهد تا نهایت شب وبگردی کنم
اگر کارت لعنتی بگذارد
دلم میخواهد هر وبلاگی را که میخوانم یک کامنت بگذارم
اگر تنبلی بگذارد
دلم می خواهد روزانه هزاران خواننده داشته باشم
اگر آوارهگی بگذارد
دلم میخواهد وقت سفر لپتاپ داشته باشم
اگر بیپولی بگذارد
دلم میخواهد دست در دست یار، قدمی در ایرانزمین بزنم
اگر بسیج بیست میلیونی بگذارد
دلم میخواهد نمایندهای انتخاب کنم
اگر شورای نگهبان بگذارد
دلم میخواهد با همگان در صلح زندگی کنم
اگر رییس جمهور امام زمان بگذارد
دلم میخواهد کنار زاینده رود بیترس و دلهره پیالهای بزنم
اگر دین مبین اسلام بگذارد
دلم میخواهد همین حالا اکبر گنجی از زندان بیرون بیاید
اگر قاضی سعید مرتضوی بگذارد
دلم میخواهد نسیم شهر زبالهدانی تهران نبود
اگر شهردار تهران بگذارد
دلم میخواهد در قرن بیست و یکم هر شش ثانیه کودکی از گرسنگی نمیرد
اگر هزینههای هستهای دنیا بگذارد
دلم میخواهد قبل از مردن آمریکا را ببینم
اگر جاه طلبیهای آخوند سید علی بگذارد
دلم میخواهد...
اگر... بگذارد
توقعم بیش از اینها بود. آنچه که از وبلاگ و بلاگرها دیده و خوانده بودم، فعالیت در فضایی خودمانی، آرام و صمیمی بود. حرفها راحت زده می شد، توهین و فحاشی و حمله به این و آن، هم آنچنان در کار نبود. در وبلاگ شهر فضای تا حدی سالم تر بود. انتخابات ریاست جمهوری بسیاری از وبلاگها و بلاگرها را به موضع گیری و هواداری کشانید. موضع گیری ها رفته رفته تبدیل به جبهه گیری ودر آخر کار هم شاهد محکوم کردن یکدیگر و تهمت و نوشته های بیمنطق و ناروای زیادی شدیم.
اخیرا هم برخی طرفداری از این و آن را به راه انداخته اند و چماق بازی و چماق داری اینترنتی میکنند.اصولا تاریخ، نه ما که جهان نشان داده است طرفداری متعصبانه از هر جریان فکری یا شخص به افراط و تفریط کشانده خواهد شد و دشمنی بهمراه خواهد داشت و دست آخر به زخم زدن به مخالیفن منجر میشود. طرفداران غالبا از صاحبان ایده و نظر و نوشته، کم سوادتر، بیمایهتر، بی منطق تر، تند خو و پرخاشگر هستند. طرفداران اگر قدرت داشته باشند حتی پتانسیل بزن وبکش، بگیر و بهبند، آزادیکشی، شکنجه و به مسلخ بردن را هم دارند.
شما در وبلاگ، تمامی ابزار را در اختیار دارید که مستقلا ابراز نظر کنید. فردیت و منیتتان را بیرون بریزید و نشان دهید. با در دست داشتن این رسانه اگر چیزی برای گفتن داشته باشید، بدون سانسور و محدویتی که این پدیده در اختیار شما گذشته است بیان کنید. اما معمولا چنین است که افراد درون تهی و بی مایه چون چیزی برای گفتن ندارند، هوادار و مرید این و آن میشوند.آنها برای آنکه جلوهای فراتر از آن چه که هستند بنمایند و خودی نشان دهند و فقر معنویشان را جبران کنندبه حزب، گروه، جریان و یا فرد معروفی را خدای خود قرار داده و طرفدارش میشوند و چنین است که اگر شما به نقد نوشتهای که حق مسلم همه ماست بپردازیم دیری نمی گذرد که طرفداران آن جریان یا فرد با فحاشی، توهین، افترا و ناسزا گویی حمله میکنند.
بيست و شش سال گذشت و ما مدام داريم دفاع میکنيم که آدمی را از دست ندهيم. جمهوری اسلامی همه را به بازی گرفته، و همه مشغول اين مبارزهاند که يک روزنامهنگار کشته نشود، يک وکيل به اتهام جاسوسی در زندان نپوسد، يک زن سنگسار نگردد، و اين بازی تمامی ندارد. بيست و شش سال است که آدمها به جرم جنگ مسلحانه، بابيگری، جاسوسی، زنا، اهانت به اسلام، ايجاد تشويش اذهان عمومی، اهانت به رهبری، و هزاران جرم اينچنينی آزار میبينند و يا کشته میشوند، و ما قبل يا پس از حادثه واکنش نشان میدهيم.
روشهای دفاعی نتیجه نمیدهد. ما ایمان و اعتقادمان بر اين است که بايد از جسدبازی فاصله بگيريم، بايد از کابوس آنها رويا بسازيم. ما میتوانيم با طرح موضوع و ايجاد فکر آنها را به موضع دفاعی و سلبی بکشانيم. ما فرهنگ و خبر و هنر توليد میکنيم، آنها اگر میتوانند هزينه کنند و جلو آن را بگيرند. میدانيم که نمیتوانند. ما با آخرين تکنيکها، با تمام امکانات رسانههای جهانی از در و ديوار به درون خانهمان، ايران راه پيدا میکنيم تا جنگيرها بفهمند که جامعه نيازمند رهايیست، که حق انسان اعدام و سنگسار و آويختن و شکنجه و شلاق نيست، که شأن انسان آزادی و برابری و عدالت اجتماعی است. ادامه نامه را اینجا بخوانید
فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین
مردم آزادهی ایران
سازمانهای مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را میگذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده میشود. ما از همهی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست میکنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤
۲) عباس معروفی در وبلاگش حضور خلوت انس از کاندیداها میگوید: «وقتی در ايران بودم گاهی جمعهها میرفتم بالای تپهی گيشا، آنجا يک بيمارستان (ببخشيد، تيمارستان) ويژه هست که فقط امام زمانها را بستری میکند. سال 74 حدود چهارصد امام زمان آنجا بستری بودند؛ موجی، آخوند، يک پا از دست داده، خوابنماشده، کتکخورده، قاطزده، جاهطلب، و انواع و اقسام. يکی بود که میگفت زنش بهش خيانت کرده، مثل زن لوط پيغمبر. از آن بالا به سر شهر انگشت میکشيد و میگفت: «من اينجا را زير و زبر میکنم.»
۳) وقتیکه دریانوردی برای شهرش بوشهر گریه میکند «ولی اينک، شب از نيمه گذشته، در ساحل امن، درکنار زن وفرزندان ونوه ها، نشسته درپشت ميزکامپيوتر،در تنهايی خودم، برای ايرانم وبرای بوشهرم اشک ميريزم، برای زادگاهم، برای شهر ايام کودکيم، شهرايام نوجوانی ام که ۴۴ سال پيش دست سر نوشت مرا از او جدا کرد، اينک از فرسنگ ها فاصله به خاطر رگبارهاي زمستاني اش، به ياد بلم های ماهيگيری اش ودر روياي بوی خاص درياي زيبايش و بوي علف هاي دريايي اش اشک از چشمان پيرم جاری است...
سالها پیش همکاری داشتم کوتاه قد و ریزه میزه که اسمش رستم بود. هر وقت او را صدا میزدم، همواره به بیمسما بودن نامش میخندیدم و همیشه به یادم بود تا بالاخره روزی تصمیم گرفتم راجع به بیمسما بودن بسیاری از نامهای دیگر که هیچ تناسبی با شخصیت و ظاهر افراد ندارد چیزی بنویسم. یادم آمد که در دوران دبستان همکلاسی خنگی داشتیم با نام فامیل "دانشمند". "قویدل" را داشتیم که از همه ترسوتر بود و "زمانی" که وقت نشناس بود و "صادقی" که ناصادقتر از او یافت نمیشد. همینطور که ایام را مرور میکردم خاطره نامهای بیمسما و شکل و شمایل آدمهاش چون مرادی، روحانی، خرمی، باخدا، شرفی، شجاعی، صداقت، حقیقت و... مثل فیلم در ذهنم تصویر شد. سپس یادم آمد که ابوالقاسم حالت در یکی از کتابهایش نوشتهای در این مورد دارد. بعد از سه هفته جستجو آن را پیدا کردم "بر عکس نهند نام زنگی کافور" ( مجموعه آثار طنز ابولقاسم حالت/ جلد اول/ انتشارات گوتنبرگ/ چاپ اول 1376)
آن را دوباره خواندم. ایشان با قلم شیوایش به این موضوع پرداخته و راجع به مرحوم آقای "سمیعی" که کر و آقای "بینش" که کور بوده شعری را از ظریفی نقل می کند:
آقای سمیعی است کر و بینش کور بر عکس نهند نام زنگی کافور
البته همیشه بیمسما بودن از جهت منفی آن نیست مثلا "زار محمد تنگستانی" را بیاد بیاورید وقتی او به دادخواهی برخاست و مصمم شد تا حقش را بگیرد، بخاطر شهامت و رشادتش مردم همصدا شدند و گفتند " نگو زار ممد بگو شیر ممد"
ای کاش فقط نامها بود که بیمسما بودند و مایه شوخی و خنده میشد، اما آقای "رحمتالله اسکندری" پیش از انقلاب 57 راننده اداره کار و امور اجتماعی بود و کمتر از شش کلاس سواد داشت. بعد از انقلاب باور میکنید رئیس اداره کار شد. نه فکر کنید که آقای اسکندری با پنج سر عائله بعد از انقلاب همت کرده و مشغول تحصیل شده و مدرکی گرفته باشد خیر! ایشان ره صدساله را واقعا یکشبه طی کرد. میپرسید چهگونه؟ با مسلماننمایی، پاچه خواری، تقلب، تزویر، دورویی و با زیر پا گذاشتن تمام پرنسیبهای انسانی به این مقام رسید. خوب بیاد دارم در سالروز کودتای 28 مرداد سه چهار سال پیش از انقلاب به همت و یاری و همکاری چند نو جوان هم سن و سال خودم اعلامیه ای راجع به سازمان سیا و نقشش درآن کودتا نوشته بودیم و در سطح شهر پخش کردیم. چند تا از این اعلامیه ها را هم بر سر در اداره کار آن موقع که همین جناب اسکندری رانندهی رییس آن بود چسباندیم. این جور کارها معمولا در شب صورت میگرفت و صبح روز بعد برای چک کردن سری به آنجاهایی که اعلامیه را چسبانده بودیم میزدیم.اتفاقا صبح زود آقای اسکندری را دیدم که با فحش و ناسزا مشغول کندن اعلامیههای سخت چسبیده به دیوار بود( او جزو شاه پرستان بود). این را گفتم که گمان نکنید آقای اسکندری انقلابی بود و بعد از انقلاب پاداش انقلابیگریش را گرفت و به جای راننده رییس، خود رییس شد. درد این است ببینید چه کسان نالایقی بر ما حکومت میکنند و چگونه صاحب منصب شده اند. بیگمان اسکندریها در حکومت آخوندها کم نیستند و هر کدام از ما چندتای آنها را میشناسیم.!!!
بخش دوم گفتگوی بیلی و من رضا شکراللهی نویسندهی وبلاگ «خوابگرد»
ساعت هفت صبح از خواب بیدار میشود، قبل از گرفتن دوش قهوه جوش را روشن میکند تا بعد از حمام صبحانه بخورد و برایرفتن به سر کار آماده شود. ساعت هشت و نیم کارش را شروع میکند و با توجه به ترافیک صبحگاهیتنها بیست دقیقه طول میکشد تا با اتوموبیل شخصیش به محل کار برسد. او در هفته سی و هفت ساعت کار میکند و در سال شش هفته مرخصی دارد. حقوقش بد نیست و با پول یکساعت کار میتواند ده تا مرغ بخرد. او بیمه بیکاری بیمه خدمات درمانی از کار افتادگی و... را دارد. (البته نه مثل بیمههایایران، او تمام و کمال این خدمات را در اختیار دارد.)
او در آرامش بسر میبرد و زندگی آرامی دارد. او دانمارکی است، او سوئدی است، او نوروژی است.
برای ما که در این آرامش بسر میبریم بسیاری از اوقات درک درست داشتن از فقر، بیخانمانی، تهدید و تشنج بسیار مشکل است. ستیزه جوییو جنگ و خون ریزی و تهیدات سیاسی و نظامی که در مورد ایران در جریان است، درکش و جدیبودنش آنقدر سخت است، که غالبا آدم ترجیح میدهد منبع خبر رابا ریموت کنترل یا با بستن و پرت کردن خفه کند و به روزمرگی پر آرامش خود باز گردد. دیشب وقتی داشتم روزنامه را ورق میزدم تیتر درشت صفحه هشت که در مورد ایران بود توجهام را به خود جلب کرد و غرض از این همه مقدمه چینی باز گوییخبر آ ن روزنامه است که میخوانید.
اخیرا وزارت دفاع اسراییل از آمریکا تقاضای100 عدد از بمبهای لیزریرا که برای خراب کردن پناهگاهای بتونی زیر زمینی است، را از آمریکا کرده است. این بمبها دوتن وزن داشته و قادرند تا در عمق 30متری زیر زمین نفوذ کرده و از قطری به بزرگی شش متر بتون عبور کند. کارشناسان میگویند اسراییل این بمبها را برای از بین بردن تاسیسات اتمی ایران که گفته می شود اکثرا زیرزمینیاست میخواهند. البته در پایان مقاله روزنامه نگار یاد آوری میکند که هنوز آمریکا با این تقاضا موافقت نکرده است. البته درست یکساعت پیش از خواندن این خبر در جای دیگری سخنان وزیر امور خارجه جمهوری اسلامیرا در هلند که دنیا را به از سر گیری غنی کردن اورانیوم تهدید کرده است شنیدهاید و البته از سفر رئیس جمهور روسیه به اسراییل و سخنان قاطع او در مورد اینکه به ایران اجازه نمیدهیم تا به سلاح اتمی دست یابد هم با خبر هستید. آیا حق دارم بگویم: « بابا ولمان کن آرامش داشته باشم؟»
گفتگوی بیلی و من با خوابگرد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|